محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

298

خلد برين ( فارسى )

مسامع جلال شهريار خورشيد افسر رسد خود را به موكبى مانند باد صرصر رسانيده از تبريز راه گريز در پيش متوجه شروان گرديد و متوسل به شروانشاه گرديد كه شايد به شفاعت وى پادشاه خطاپوش از جرم وى فراموش كند و شيخ شاه آن سراپا گناه گمراه را مصحوب مردم آگاه به درگاه پادشاه گردون بارگاه فرستاده حسب الفرمان قضا جريان در دست غلامان ميرزا شاه حسين به شعلهء تيغ انتقام ، خرمن زندگانى به باد داد . اما جمعى از قورچيان كه به موافقت آن كم فرصت ، تيغ جرأت آخته كار آن مجموعهء اهليت و آدميت را ساخته بودند در روز ديگر اين واقعه كه صورت حال به مسامع جلال رسيد معروض تيغ سياست گرديدند . و بر حسب فرمان بدن بىبديل آن جهان مردمى را نقل كربلاى معلى كرده در روضهء مقدسهء حايريه - على ساكنيها الف الف تحية - مدفون گردانيدند . نظم : ذره‌اى بود به خورشيد رسيد * قطره‌اى بود به دريا پيوست و از جملهء غرايب اتفاقات كه قبل از واقعهء شهادت ميرزاى مبرور به سه چهار روز روى نمود آن بود كه قاضى عبد الرحمن ساوجى برادرزادهء قاضى عيسى در عالم رؤيا مشاهده نمود كه ميرزاى مغفور در حالتى كه به آسمان عروج مىنمود به يك بار بر زمين افتاده خرمن زندگانى را به باد فنا داد و او در خواب قرين حيرت و اضطراب بود كه ناگاه شخصى در آن اثنا با وى گفت كه اوقات زندگانى ميرزا شاه حسين اصفهانى به انجام رسيده ، همين نام و كنيت تاريخ وفاتش گرديد . آنگاه قاضى از خواب در آمده كلمات ميرزا شاه حسين اصفهانى را به شمار درآورد و چون با آنچه در خواب با وى گفته بودند مطابق يافت حيرتش بر حيرت افزود و روز ديگر صورت واقعه را به عرض امير جمال الدين صدر رسانيده هر دو متحير بودند كه ناگاه اين واقعه روى نمود و وقوع آن ابواب حزن و ملال بر روى ارباب دانش و كمال گشود . و شعراى زمان اشعار خون چكان در مرثيهء آن ممتاز جهانيان در سلك نظم كشيدند .